۲۹ شهریور ۹۶ ، ساعت ۰۴:۳۵
آمار سایت
  • کاربران آنلاین :

    0
  • بازدید امروز :

    1580
  • بازدید دیروز :

    2960
  • بازدید این هفته :

    32385
  • رتبه الکسا :

    29355
ImageWeek
کاخی ویران درآبادان در نخلستان فیه حاشیه بهمنشیر(قسمت اول)
کد خبر : 11630۱۸ | در تاريخ : شهریور ۱۸, ۱۳۹۶ | ساعت : ۱۱:۳۹ ب.ظ
نسخه چاپی نسخه چاپی

زمانی خانه ای بود مجلل با زمینی به مساحت هزار و هشتصد متر که مالک آن مرحوم سید عباس موسوی فیه بود همان کسی که بازار فیه را بنا کرد .

ساختمان این منزل در سال ۱۳۳۳ خورشیدی انجام شده و بعد از اینهمه سالها و گذراندن آفتاب و باران و بمباران آتش جنگ و انفجار بمبها در نزدیکی آن ، این خانه مجلل متاسفانه ویران شده بود و من اطلاع نداشتم تا سال ۹۳ !

خانه ای که محل زندگی چندین ساله سه یا چهار خانواده بود و خانه ای بی نظیر در نخلستان های حاشیه بهمنشیر بود ومن هم به سبب همکلاس بودن و دوستی دیرینه که با سید جواد پسر ارشد صاحبخانه داشتم دردوران طلائی آبادان چند بار این خانه مجلل را دیده بودم !

در یکی از روزهای سال ۹۳ به سیدجواد دوستم که در قم زندگی می کند زنگ زدم و بهش گفتم : ” دوست دارم یه روزی برم سراغ منزلتان و به یاد اون روزها یه نگاهی توش بندازم وازش عکس بگیرم ” گفت : ” رجب فایده نداره مخروبه شده ! ” بهش گفتم : ” باشه سید من دوست دارم برم تو همون ساختمان مخروبه اش و یه تجدید خاطره ای بشه برام “.

نمی تونستم خودم را راضی کنم که به دیدن این ساختمان مخروبه نرم ، ابتدا فکر کردم منظور سید جواد از کلمه مخروبه اینه که باید تعمیر بشه و یا دستی توش برده بشه ، به سید گفتم : ” درش بست اس ؟ و اگر قفله کلیدش پیش کیه ؟ ” سید خندید و گفت : ” اصلا در نداره که بخواد قفل باشه ! ” .

دنبال فرصتی بودم که خدا برام ساخت ، عروسی دختر یکی از همسایگان قدیم در خرمشهر پیش آمد و ما را دعوت کردند ! باور کنید که از شدت خوشحالی سر از پا نمی شناختم ! یکم آبان خرمشهر بودیم و دو روز بعد که عروسی را پشت سر گذاشتیم ، صبح جمعه ای دیدم جلسه زنها توی منزل میزبان گرم بود و من هم از این فرصت استفاده کردم و زدم بیرون ، توی خیابان آرش اصلی جلو یک تاکسی که راننده اش پیرمرد دنیا دیده و تاریخ دیده ای بود دست بلند کردم و ایستاد و سوار شدم ، خیلی زود با هم ایاق شدیم ، با خنده بهش گفتم : ” پیرمردِ نه بدتراز خودم ، آدم باحوصله ای هستی ؟ ” خندید و گفت : ” هر چی بخی حوصله دارم شما فقط دستور بده ” بهش گفتم اول می خوام تمام جاهای قدیم خرمشهر مثل ایستگاه راه آهن و بازار شیطون و گمرک و …. ببینم و بعد ببریم آبادان که دیگه جلو بازار فیه رفع مزاحمت می کنم ” .

دیدم دستش را گذاشت روی چشمش و گفت : ” در خدمت شما هستم هر کجا که فرمایش کنی ” مرکز شهرخرمشهر و اطرافش را تا حد ایستگاه راه آهن قدیم را یک دور کامل زدیم و بعد یک نگاهی هم توی موزه جنگ انداختم و عکس هائی هم گرفتم و بعد بهش گفتم : ” اون دست شط خیابان کوت شیخ تا آخرش تا جائی که کارخانه های کانادادرای و پپسی کولا بودند ! هم بریم یه نگاهی و تجدید خاطره ای ” خندید و گفت : ” اینا دیگه نیستن و حالا فقط شرکت بهنوش هست که الان تو بلوارِبعد از پلِ بطرف آبادان برقراره ” .

بعد از دیدن خیابان کوت شیخ و کمی هم معطلی بخاطر دیدن کشتی غرق شده زمان جنگ که داشتند کم کمک با جرثقیل از داخل شط بیرونش می آوردند و گرفتن عکس ، بطرف آبادان حرکت کردیم و بین راه شعرهائی از سروده های خودم برای راننده خوندم و او خیلی کیف کرد و مرتب ” احسنت احسنت ” می گفت و میزد روی کتفم تا رسیدیم آبادان و جلو بازار فیه و کنار هزاریای از هم پاشیده پیاده شدم ، هر چه به راننده گفتم : ” برای کرایه ات یه چیزی پیشنهاد کن ” بنده خدا فقط می خندید و می گفت : ” مهمان من باش ” تا اینکه خودم بهش گفتم : ” حالا که نمیگی ، من خودم یه مقدار بهت میدم اگر دیدی کمه بی رودرواسی بگو تا بیشتربهت بدم ” دوتا اسکناس ده تومنی گذاشتم توی دستش که دیدم اونها را بوسید و زد به پیشانی اش و تشکر کرد و شماره موبایلش را که از قبل نوشته بود به من داد و رفت .


دوستان عزیز و قدیمی های آبادان سعی می کنم برای قسمت دوم و اصلی ترین قسمت این حکایت ، خیلی هم انتظار نکشید ، روز و روزگار به شما خوش .

 

رجبعلی فرخی فرد