۲۷ مرداد ۹۶ ، ساعت ۰۸:۱۲
آمار سایت
  • کاربران آنلاین :

    0
  • بازدید امروز :

    810
  • بازدید دیروز :

    2649
  • بازدید این هفته :

    7778
  • رتبه الکسا :

    21674
ImageWeek
دیکتاتورهای ناجی
کد خبر : 11026۲۵ | در تاريخ : خرداد ۲۵, ۱۳۹۶ | ساعت : ۱۱:۳۴ ق.ظ
نسخه چاپی نسخه چاپی

دیکتاتورها همیشه خود را ناجی دانسته اند، می گویند اگر نباشند کشورشان نابود می شود. البته برای هر کدام از آنها «نجات» تعریف های متفاوتی دارد. بعضی از آنها آن را طبقه بندی می کنند و بعضی دیگر نجات را مترادف با ثبات و آن را متبلور در وجود خود می بینند. کسانی هم هستند که هر دو را با هم می بینند، مثل صدام حسین در عراق یا معمر قذافی در لیبی.

چندی پیش ژوزف کاپیلا، رئیس جمهوری کنگو در گفت وگو با اشپیگل وقتی خبرنگار این مجله او را به دلیل خودداری از برگزاری انتخابات در موعد مقرر سرزنش کرد، با استهزا جواب داد: «شما از زیر کولرهای گازی خود در دفترتان در برلین و کیپ تاون می آیید، امیدوارم وقت کنید کنگو و دشواری هایش را درک کنید. به هر ترتیب، پدر دموکراسی پاتریس لومومباست، اولین نخست وزیر کنگو پس از کسب استقلال که در شرایطی که تاکنون کسی آن را دقیق نفهمیده است ترور شد. بنابراین، از نگاه من این عنوان مهمترین موضوع نیست. شما می توانید به عنوان پدر دموکراسی به تاریخ بپوندید، اما همچنین می توانید به مثابه فردی که با کناره گیری از قدرت کشور را وارد آشوب کرد به تاریخ بپیوندید.» او حضور خود در قدرت را ضامن ثبات در کشورش می داند و کنار رفتنش را مسبب آشوب، برای همین دائما برگزاری انتخابات را به تعویق می اندازد و می گوید که هنوز وقتش نرسیده، مردم آماده نیستند و هنوز به من نیاز دارند!

دیکتاتورها مثل هم فکر می کنند. عبدالعزیز بوتفلیقه، رئیس جمهوری الجزایر که بنا بود منجی الجزایر شود و با تفکرات اصلاح طلبانه و به عنوان یک رهبر روشنفکر در کشورش به قدرت رسید هم حرف های کاپیلا را می زند. می گوید که اگر از قدرت کنار برود کشورش دچار آشوب می شود. بوتفلیقه ۸۰ ساله به شدت بیمار است و بیشتر روزهای سال را در فرانسه تحت درمان می گذراند. با این حال نمی پذیرد از قدرت کنار برود. می گوید رمز وحدت کشور است و کنار برود، در کشور آشوب می شود. با وجود این که از شدت بیماری او را روی ویلچر هل می دهند، اما در سال ۲۰۱۴ نامزد شد و به هر ترفندی دوباره رئیس جمهور کشورش شد تا طولانی ترین رئیس جمهور کشورش لقب بگیرد در حالی که زیر سایه او احزاب آماده مرگ او هستند تا جنگ قدرت را آغاز کنند.

معمر قذافی هم همین گونه فکر می کرد. قذافی آن قدر بر ماندن در قدرت اصرار کرد و آن قدر ذلت به جان خرید که هم در خفت کامل کشته شد و هم کشورش از هم پاشید. در حالی که اگر در زمانی که قدرت را در اختیار داشت و لیبی هنوز به آشوب کشیده نشده بود، به توصیه ها گوش می کرد و از قدرت کنار می رفت و امور را به دست فرد دیگری، حتی از نزدیکانش می داد یا حداقل انتخاباتی موجه و مردم پسند برگزار می کرد، سرانجامش به آن جا نمی رسید.

همین رویه را صدام حسین دنبال می کرد. در حقیقت می توان گفت صدام حسین استاد قذافی بود. چرا که بسیاری از کارهای او را در زمینه سرکوب قذافی در لیبی تقلید کرد. عبدالرحمن شلغم، وزیر امور خارجه اش می گوید: «قذافی اعتقاد به سرکوب بی رحمانه داشت. دوست و رفیق هم سرش نمی شد. با وجود این که بعضی وقت ها از حذف دوستانش آن قدر ناراحت می شد که گریه می کرد اما با این وجود اقدام به حذف آنها می کرد. قذافی خیال می کرد پدر ملت لیبی است. حتی خود را در حد عالی ترین رهبر آفریقا می دانست. برای این که روان خود را در این رابطه ارضا کند، به گونه ای رفتار می کرد که میان سران مملکت اختلاف و دعوا شود تا در آخر برای حل مشکلات همه به او رجوع کنند. فکر می کرد این نهایت قدرتمندی است. از مراجعه آنها به شدت خوشحال می شد. دوست نداشت افراد خودشان مشکلشان را حل کنند، از این بابت خیلی ناراحت می شد. با توجه به همین دیدگاه گمان می کرد تنها سمبل ثبات در کشور است و اگر نباشد کشورش نابود می شود.» (۱)

حسنی مبارک هم همین طور بود. محمد حسنین هیکل در کتاب «از تریبون تا میدان» که بعد از سقوط مبارک نوشت و دیپلماسی ایرانی هم آن را ترجمه و منتشر کرد، در این باره می نویسد: «وقتی کاندولیزا رایس، وزیر امور خارجه امریکا به مبارک فشار می آورد که انتخابات آزاد برگزار کند و خود از قدرت کنار برود، مبارک رد می کرد، می گفت من نباشم کشور به هم می ریزد. برگزاری انتخابات آزاد هم ممکن نیست، چرا که در انتخابات آزاد ممکن است اخوان المسلمین و سلفی ها به قدرت برسند و این به ضرر مصر است. دائما نسبت به قدرت گرفتن اخوانی ها هشدار می داد و حتی در این رابطه اغراق می کرد. به رایس می گفت تو ملت مصر را نمی شناسی، یک مشت آهنین نشانشان بدهی همه به لانه هایشان می خزند.» (۲) اما این ملت مصر بود که مبارک را به زیر آورد. کسی که بعد از ۳۰ سال قدرت مطلق حاضر به کوتاه آمدن از اعمال زور نشد با تظاهرات مردمی به زیر آورده شد.

صدام اما نمونه ای استثنائی از لحاظ خشونت در میان رهبران عرب است. اهمیت وجود او در قدرت از نگاه او طبقه بندی داشت، اول از همه خود و خانواده اش مهم بودند، هر کس کوچکترین حرفی به او یا خانواده اش می زد که کوچکترین رنجشی را موجب می شد با شدیدترین شکل ممکن با او برخورد می شد. بعد از خانواده عشیره اش در درجه دوم اهمیت بودند. بعد از عشیره، منطقه کوچکی که کودکی اش را در آن گذرانده بود، اهمیت داشت. منطقه ای که در دوران رهبری اش از روستایی فقیرنشین به شهری بسیار آباد و پررونق تبدیل شد. بعد از آن استان محل تولدش حائز اهمیت بود و در نهایت طایفه سنی که مذهبش بود. ما بقی اهمیت نداشتند، هر چه غیر از این موارد تنها تا اندازه ای اهمیت داشتند که در خدمت منافع و مصالح او باشند. وی بر اساس این سلسله بندی نتیجه می گرفت که پس بنابراین خود رمز ثبات عراق است و اگر نباشد کشور به هم می ریزد. در حالی که واقعیت این بود که خود کشور را به گونه ای به کمک قوه زور مهندسی کرده بود که اگر نباشد کشورش به هم بریزد. صدام حسین حتی وجود خود در قدرت را به معنای ثبات جهان عرب و خاورمیانه می دانست. بعد از جنگ ایران و عراق به امرای خلیج فارس با تبختر می گفت من نبودم ایران شما را خورده بود! (۳)

رابرت موگابه هم در زیمبابوه همین گونه فکر می کند. می گوید اگر نباشم کشور به هم می ریزد. او که در قالب شاعری روشنفکر و دشمن با امپریالیست استعمار بریتانیا در کشورش به قدرت رسید الآن به دیکتاتوری تبدیل شده که تحمل هیچ مخالفی را ندارد. همیشه هم می گوید وضعیت فعلی را تحمل کنید بهتر از این است که من نباشم و مجبور به کشتن هم شوید. (۴) او هم خود را منجی و ناجی کشورش می داند.

جالب آن که دیکتاتورهایی که در حکومت های جمهوری در راس قدرت هستند، همه شبیه هم فکر می کنند و از حکومت های پادشاهی مستبدتر، خشن تر و سخت گیرتر هستند.

دیکتاتورها هیچ وقت از سرنوشت هم درس نمی گیرند. نه ژوزف کاپیلا از سرنوشت ایدی امین در اوگاندا درس می گیرد نه معمر قذافی از سرنوشت صدام حسین درس گرفت. با یکدیگر طرح دوستی می ریزند اما از عاقبت هم درس نمی گیرند. ممکن است از بلایی که سر دیکتاتور دیگری آمده بترسد اما این ترس را به گونه ای مهار می کند که بعد از مدتی فراموشش کند و همچنان در قدرت بماند. عبدالرحمان شلغم می گوید: «وقتی قذافی خبر اعدام صدام را شنید به شدت ترسید. نخست وزیر به من زنگ زد و گفت معمر تا مرز جنون دیوانه شده است. شبانه نزد او رفتیم. دیدیم از وحشت و عصبانیت فریاد می زند و همه را به باد دشنام گرفته است. بعد ناگهان تصمیم گرفت که روز بعد را به خاطر اعدام صدام عزای عمومی اعلام کند. بعد دستور داد خواننده ها در مدح صدام سرود بخوانند و دستگاه تبلیغاتی دولت در نکوداشت صدام سنگ تمام بگذارد. در حالی که تا آخرین لحظه حیات صدام از او به شدت نفرت داشت. همه می دانستیم این رفتارها برای چیست اما جرات بیانش را نداشتیم. ده روز بعد قذافی همه چیز را فراموش کرده بود.» (۵)

حسنی مبارک می گفت من محمد رضا شاه ایران نیستم که عرصه را خالی کنم، مشت آهنین نشان می دهم و همه را سر جایشان می نشانم. سفیر امریکا به او پیام رساند استعفایش در آغاز اعتراضات بهتر از سرکوبی خونین و در نهایت استعفایی خفت بار در آخر کار است. اما مبارک می گفت این شیوه شاه ایران است نه من. من تا آخر می مانم و از کشورم بیرون نمی روم. (۶) درست است که مبارک در کشورش ماند اما مجبور به استعفا شد، بعد محاکمه شد و خودش و فرزندانش به زندان افتادند.

دیکتاتورها همچنین از این که کسی صحبت از جانیشینی برای آنها بکند هم ناراحت می شوند، حتی اگر به آنها بگویند که قرار است پسرشان جانشینشان شود. گویی باور ندارند که روزی هم آنها می میرند و چه بخواهند چه نخواهند کسی جای آنها را می گیرد. هیکل در همان کتاب مذکور می نویسد: «همه خیال می کردند که جمال قرار است جای پدرش بنشیند. بعد اسم علاء پسر دوم مبارک بر سر زبان ها افتاد. در حالی که مبارک هر وقت می دید کسی به او می گوید که هر کدام از پسرانش شایستگی های لازم برای جانشینی او را دارد و حتی به خیال خود در مدح فرزندانش تملق می کرد، چهره در هم می کشید و او را از خود می راند. بعدها بسیاری فهمیدند اصلا در برابر مبارک نباید اسم کسی را بیاورند که شائبه جانشینی او را ایجاد کند.» (۷) صدام حسین پسرش عدی را به گونه ای ترور کرد که از پایین تنه فلج شود و دیگران بفهمند که نباید صحبت از جانشینی او بکنند. قذافی در بدنام کردن فرزندانش، چه سیف الاسلام چه هانیبال چه ساعدی چه دیگران نزد افکار عمومی فروگذار نکرد. یکی را هوس ران جلوه داد و به دیگری برچسب سلفی گری و تمایل به گروه های تروریستی زد. (۸) با وجود این که از همه آنها می خواست مطابق با منویاتش عمل کنند.

دیکتاتورها بسیار شبیه هم هستند. حتی وقتی از همه بدشان می آید یا نمی خواهند رفیقی داشته باشند. قذافی با هیچ کس رفیق نبود. نمی خواست با هیچ کدام از رهبران جهان دوست باشد. حتی در سال های آخر دوران حکومتش که با سیلویو برلوسکونی، رئیس جمهوری سابق ایتالیا طرح دوستی ریخت، این دوستی صرفا مبتنی بر منافع بود نه صمیمیت. شاه ایران چند بار گفته بود که در زندگی اش دوست ندارد چرا فکر می کند کسی شایستگی و ظرفیت رفاقت با او را ندارد. (۹) صدام حسین با تمام رهبران جهان دشمن بود. از حسنی مبارک متنفر بود و رهبران کشورهای عربی حوزه خلیج فارس را خائن به امت عرب می دانست. حسنی مبارک هم با کسی رفیق نبود. در مقطعی با عمر سلیمان، رئیس سازمان امنیتش دوست شده بود اما هیچ وقت به او اعتماد نداشت. جالب است دیکتاتورها از رفتارهای خود به خوبی آگاهند و به هم ایراد می گیرند اما نه حاضر به اعتراف اشتباه خود هستند، نه حاضرند رفتار خود را اصلاح کنند، گویی قرار است تا آخر عمر چشم بسته زندگی کنند.

  1. کتاب سبز و سیاه –علی موسوی خلخالی – انتشارات عظام
  2. از تریبون تا میدان – نوشته محمد حسنین هیکل – ترجمه علی موسوی خلخالی – دیپلماسی ایرانی
  3. کتاب دیکتاتور از کاخ تا گور – ترجمه علی موسوی خلخالی – در دست انتشار
  4. روزنامه گاردین – ۲۳ اگوست ۲۰۱۴ – مقاله ای تحت عنوان «دیکتاتور هنوز زنده آفریقا» – ترجمه علی موسوی خلخالی – دیپلماسی ایرانی
  5. کتاب سبز و سیاه –علی موسوی خلخالی – انتشارات عظام
  6. از تریبون تا میدان – نوشته محمد حسنین هیکل – ترجمه علی موسوی خلخالی – دیپلماسی ایرانی
  7. از تریبون تا میدان – نوشته محمد حسنین هیکل – ترجمه علی موسوی خلخالی – دیپلماسی ایرانی
  8. کتاب سبز و سیاه –علی موسوی خلخالی – انتشارات عظام
  9. کتاب نگاهی به شاه – نوشته عباس میلانی

على موسوى خلخالى

معاون سردبیر دیپلماسی ایرانی و دبیر جهان روزنامه وقایع اتفاقیه